تبليغاتX
عالمین
شعر نو و پست مدرن
همیشه این جهان پر از لحظه های

حقیریست

که در تنش یک ثانیه بزرگ میشوند

از چشمان من همه آبشارهای جهان می  ریزد

من از چشمان تو به چیزی آگاهم

که همه رگهای سیاه حیاط از آن بیزارند

نگاه تو منشور نور را در جریان زندگی میریزد

هر لحظه که به من نگاه می کنی

 آرام نگاه کن

 که وجود من از هجوم منشور تو می لرزد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:18  توسط عالمین  | 

چیزی در وجودم

حادثه ها رامیان آب و آتش میسوزاندو غرق میکند

و در آسمانها به ابرها می آویزد

همیشه زندگی پر از ثانیه هایست 

                         که در عبور آن

         در حادثه ای تر می شوی

حادثه تو زیباترین

حادثه تلخ زمینیست

                که میشناسم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:41  توسط عالمین  | 

زیر ابرها راه میروم

من مبتلا به هوای شده ام

که در هر دم و باز دم

برای حیاط خویش

تو را استنشاق می کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:35  توسط عالمین  | 

بگذار بگریزم من

آسمانم گرفته است

نه ابری

نه نسیمی

نه پرندای

باید بگریزم من

با اسب روح انگیز نسیم

بر برهوت صور ادراکم

من از پرندای در اسارت زمین اگاهم

اکنون زمانه ای تلخ است

اکنون دیدن و شنیدن تلخ است

زیرا می اندیشم

اگر تو آن پرنده باشی

اکنون زمین وآسمان من گرفته است

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:38  توسط عالمین  | 

بارانی ها را بپوشید 

 گریه در راه است

مبادا خیس شوید

که شقایق یعنی بادبادکهای رنگی

وشقایق یعنی

خندهای کودکی روی اسب چوبی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:37  توسط عالمین  | 

چون فریبه اصوات خفاشها می شوی

از مژگانت خرچنگها می روند بالا

و چون محو برکه تاریک شب شوی

برای تو صدای وزغها قناری می شود

پس باید دانست همیشه آتش

از درون دل آدمیست که جهان می سوزد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:7  توسط عالمین  | 

مي شود دوچاره عشق زني شد

وبه نفرت از او دوچارتر

گاه نفرتها از پوسته سبز افكاريست

كه زني از روح سياهش مي نگرد

 و وهم آسمان آبي زنان را درون خيابانها

به دست آويز چرگين روزگار

تازيانه مي كشد

(در رابطه با زنانیست که خدای خود را در خود گم کرداند)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:19  توسط عالمین  | 

وقتی دوچار تو شدم فهمیدم

تنهای مرگیست سخت

و عالم در روزانه ای دیدم

پشت دیواری بلند

آسمان را میگشد

  چه کم دارد

صدای پنجره ای که باز شود

و تو صدا بزنی عالم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:15  توسط عالمین  | 

شب است

سرم را روی ماه می گذارم

جریان خورشید در ذهنم پوست می اندازد

و ماه زیر سر من جان می دهد

من در جریان خورشید طور

می اندازم تا دوباره تو را صید کنم

اما

بزرگترین اقیانوس قادر است

از گوچگترین طور بگذرد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:30  توسط عالمین  | 

هميشه اين جهان پر از لحضه هاي

حقيري است

كه در تنش يك ثانيه بزرگ مي شوند

از چشمان من همه آبشارهاي جهان مي ريزد

من از چشمان تو به چيزي آگا هم

كه همه رگهاي سياه حياط از ان بيزارند

نگاه تو منشور نور را در جريان زندگي ميريزد

هر لحضه كه به من نگاه ميكني

آرام نگاه كن

 كه وجود من از هجوم منشور تو مي لرزد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:12  توسط عالمین  | 

برای چشمان تو میسر است

که همه رازهای جهان از آن عبور کنند

و همه ریشه های بلوغ

در تو تر شوند

من به تو اگاه ترم

تا تو به من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 14:28  توسط عالمین  | 

چشم دریا بیدار است

آسمان در چشم دریا پیداست

کمان چشم دریا جنگلی ست

از برگ درختان رودها میریزند

                 و زمین

                نمناک است

                نمناک و

               با تلاق انگیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:46  توسط عالمین  | 

دوباره پنجره ایست که گشوده میشود

همه ابرها را میبینم

که ابستن شداند

پیش می ایم

چیزی در من آن سوی پنجره را می نگرد

تشنه ام

انگاه که ابرها فریاد می شوند

می بینم همه بارانها سراب شداند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:42  توسط عالمین  | 

حقیقت  

        یعنی

          پشه ای

   درون کارخانه پیف پاف

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:34  توسط عالمین  | 

اگر چه آرزویم این بود

که تو با من باشی

اما دروغ میگفتی

کاش آرزویم این بود

که دلت با من بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:29  توسط عالمین  | 

اوج تابستان است

 چون تو می آیی

همه شاخه های درخت تکان می خورد

 و میوه ها فرو می ریزند

           چقدر سایه ها

          مرا از خورشید دور کرداند

چون جویبار زیر درخت خزیده ام

و جسم مرده میوه ها

مرا دچاره خواب شیرین کرده اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:28  توسط عالمین  | 

دوچار تو شدم

و دوچاره تو شدن زیباست

وزیباتر از آن این است

که روزی تو دوچار من شوی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:26  توسط عالمین  | 

لحظه ها با من وفا کنید

کسی در راه است

باز لحظه های دیوانگیست در من

          ولحظه های آوارگی کردن

باز چقدر خندیدن

بر غمی که پنهان است در من

به سراغ تو می ایم

چه کسی می داند

 شب است یا روز لحظه های من

لحظه ها با من وفا کنید

کسی در راه است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:22  توسط عالمین  | 

خواب دیوار بلندی دارد

ومن از دیوار خواب می روام بالا

وکمی بالا تر

سرم از سقف جهان بیرون است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:7  توسط عالمین  | 

یک دیوار

یک ساعت

یک نگاه

آری همیشه

انتظاره تو گشیدن زیباست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:0  توسط عالمین  | 

            چرا؟

 وهمیشه باید پرسید چرا!

              چرا؟

نیمه های پر لیوان گاه خالی میشوند.

وزیر انزوای خالی لیوان

نیمه هاپر میشواند.

وچرا هیچ کس نمی داند

کاسه های اشپزخانه ظرفهای زمانند

وکاردها تمثیل فاصله ها را میدانند

اکنون قاشقها راز دیرینه چنگالها را به هجم گرسنه بشقابها سفر میدهند

وهمیشه باید پرسید

         چرا؟

تا پرستو هست

شقایق زیباست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:33  توسط عالمین  | 

شبم انقدر سنگین شده است

که انکاه که روی شنها راه می روام

همه دانه های شن زیر قدمها یم میشکنند

من از هجم زمانه ای می آیم

              که نمی شود آن را شنا خت

            ابر ها پوست تنم را می خورند

اخر هم نفهمیدم خورشیدبرحیاط می تابد یا بر افکار من

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:58  توسط عالمین  | 

گاه چیزهای را نمی بینیم

که چون موی

درما روییده اند

        واین خاصیت آدمیست

                  من نمی گویم

       همه چشمه ها به دریا می رسند

      و آسمان و ستاره ها خنیاگراند

      و نورها از انقباض خورشیدمی ایند

      ومیدانم

درتاریکی شهر شمع چشمانه همه روشن است

واین خاصیت اندیشیدان است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:15  توسط عالمین  | 

آنگاه که باروت نگاهت

بر دل من میریزد

همه ی توپ ها به صدا در می آیند

و دجها و دروازه ها فرو میریزند

و احساس من درون شهر تسخیر میشود

تو همه قلمهای تاریخی

که با وزشی

هجوم واجه های سنگینت را

بر روشنی دقایق من میریزی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:40  توسط عالمین  | 

به هرچه مینگرم

گویی تو آن شده ای

و به من نگاه میکنی

اکنون که نگاه میکنم

همه گذشته ام را در تو ریخته ام

من از هجوم تو دانستم

دنیا پر از چیزهاییست

که نمیدانستم !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:48  توسط عالمین  | 

سخنی نیست

من محو توام

چون نگاه میکنم

در چشمانم هزاران راز فریاد میکشند

و

 جذبه هایت ادراکم را در هیجانت خیس میکنند

بیا تا آسمان را بکشیم

و از قفس قلم ها

قناری هنجره هایمان را پرواز دهیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:46  توسط عالمین  | 

چون فصلی باید بود

و از هجوم بادهای تو

آبستن احساس باید شد

اما

همه ی رازهای جهان را میبینم

که به سمت احساس مبهم تو

چون امواج به صخره ها میخورند

و تورا می بینم

وزن سکوت من شده ای

اگر کلامها به گورستان من خزیده اند

شاید فراموش نکرده ام

آخر دنیا سکوت است

آنگاه

چشمه های حنجره ی من سنگ شده اند 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:42  توسط عالمین  | 

تو اوج رسیدن به همه ی نرسیدن های منی

در شاخسار ذهنم چیزی نشستن تو را حسرت میکشد

اما

        چون آب رود شدی

                       به دریا ریختی

                            و

                             دریا شدی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:35  توسط عالمین  | 

 

در دو سوی من

            چشمها بازند

                        وپلک میزنند

           بی انکه بیندیشند

                          نگاه میکنند

          روبرویم تو ایستاده ای

          و وجودم در انزوای تو نقش می بندد

          وتو در هر لحظه هجرت من می اندیشی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:44  توسط عالمین  |