|
شعر نو و پست مدرن
|
تو آغاز بی پایان زندگی هستی
تو نگاه می کنی و هزار موج خروشان
در قلب من
ماهیان آزاد دریا را می کوبند
تا صخره های وجودم
پر از ماهیان رنگی احساس تو شوند.
پرده دوم
صحنه سوم
(اتاقی در بیمارستان)
( دختر روی تخت بستریست ).
( پیرمرد کور (پدر دختر) همراه پرستار وارد می شوند )
پرستار :رسيديم در همین اتاق بستریست
اگر چه دیداری بزرگ كوچك و محزون گشته
اما در رفتار غم گرفته تان می بینم هنوز طراوت یک حرف به هیجان آمده است .
بر تلخی شیرینی این وصل بی صبرانه مشتاقم بمانم .
لیکن ذهنتان روان است
و حرفهایتان از حضور بیگانه دوری می جوید .
پیرمرد کور : بمانید ، چه بر سرش آمده
پرستار : بهتر است نخست تن رنجین فراقتان را در شادی وصل بشویید
این را به بعد موکول کنید .
پیرمرد کور : قدمی که روی گیاه سبزیست ، روی قانون طبیعت پاگذشته است .
اگر چه آن علفی هرز باشد
. به من بگوئید
انتظار در این لحظات خود رنجیست افزون .
پرستار : فکرهای ملالت بار مرا مشوش می گرداند
بیان آن رعدیست که با لبانم هم آغوش می شود .
خود او برایتان خواهد گفت .
پیرمرد کور : می خواهم از زبان شما بشنوم .
آه چگونه می توانم از زبان او بشنوم
چرا که تن و روانم افول پیدا می کند .
پرستار : در درخشش یک میوه وقتی اثر یک کرم اکنده می شود
وزن درد اندازه بالهای یک حشره در قلب باغبان می تپد .
او به مرضی دچار شده که از مصاحبت مردان عارض می شود .
او را درحالی که از او دوری می جستند به اینجا آوردند .
( پرستار بیرون می رود )
پیرمرد کور : ما جدا افتاده ایم
همه چیز تهی شد
آخر ، آخر ،
وای کوی از فشار این رنج همه هستی در مغزم می ترکد
مشتم را باز می کنم
چه می بینی
هیچ ،
چگونه در مشتهای بسته شان هزاران امید می دیدی
انان که در فانوسهای شب برای تو نقشه تسخیر روز را می کشیدند
مشتهایشان باز شد یا نه
بگو ،
مشتهای بازشان را دیدی .
(دخترش را به آغوش می کشد)
اخ به من شبیخون زدند .
وای ، وای ، مغزم ،
گویی ضربه ای سخت مکرر به سرم فرو می نشیند .ناقوسها به صدا در آمداند مرا می خوانند
(پیرمرد کور می افتد , میمیرد )
دختر:پدر پدر
(پدرش را به اغوش مي كشد)
پرستار پرستار به دادم برس ،
اه ای فرشتگان , شیاطین و هر چه با هستی ذره ای ربط دارد , بیاید این پدر من است اینکونه از من رنجور , ای خاکهای عالم در چشمم شوید که هنوز تپشهایی با قلبم دمساز است
زندگی ، چه شده است تو را
در آخرین لحظه که دانستم قلب پاک در کدام سو جریان دارد
نکند ، حاصلم بی حاصل شود
(پرستار و دکتر وارد می شوند )
دکتر : مغزش تاب نیاورد ,رنج پاره تن، همان جان آدمی ست ،که از روزانه ای می ریزد
او رفت، آن چنان که شعله ور گردید خاموش گشت
تنها یادی در پی نهاد .
دختر :نه , کسی مرا از این خواب رهایی بخشد,دکتر خوابی در من بیتوته کرده , اینگونه است آری
وای چرا دادیاران نمی ایند تا عدالت را به توبیخ کشند ,
چنان که گل مردابی از ساقه خود بی خبر باشد
و جریان آبی استواریش را بر وجود ساقه رمز گشایی کند
اکنون تا بر ساقه خویش فارغ آمدم ساقه ام شکست
ای آب روان مرا به کدام روزگاران خواهي برد
اه پدر، ببخش گناهم را, اگر چه این خود گناهیست
پس از این انس ،آنچه را می باید ،
دانستم
پیش از این ندانستنم را چون خنجری می بینم که بدان عصمت خویش را دریدم
کاسه وقت تو پر گشت
من در مجادله انچه می توانستم بکنم و نکردم تنها ماندم .
من آزاد بودم
آنقدر آزاد
که خواستم با فلسفه ای خود بافته، با یک بال پرواز کنم .
هوشیاري من بر سر تکاملم انگاه رسید .
که نه کوچ پرنده ا ی بود و نه بال پرواز
(مي گريد)
تو با تنهایی نشسته ای
و من هم تنها
کسی به من تلنگر می زند
ظرفهای پذیرایی لبریز احساسند
بفرماید مهمانی خودمانیست
من با کار د پوست احساس را می کنم
بچه هادر حیاط بازی می کنند
گویی جوجه ی احساس تو را پر می کنند
و بر ما هی طراوتت تور می اندازند
و بر درخت رازت تاب,
لحظه ها روشنی اسا طیر تو را می جو یند
من در ذهنم دست می کنم
و یک مشت واژه به تو خواهم داد
تا تو نیز احساس مرا پوست بکنی
که مبادا بچه ها کبریت
خیال تو را آتش بزنند
پرده دوم
صحنه دوم
(اتاقي درخانه پیرمردکور )
(پیرمرد کور با اسلحه دو لول وارد می شود )
پیرمرد کور: گویی زندگی , نمی داند,نمی نگرد,نمی اندیشد و درک نمی کند ,تا اینگونه کارهای من را پیش برد
تا به تصمیم من دامن زند
اندیشه تقدیر را می زاید, از انجا که تقدیر در زندگیمان نمی خیزد بلکه یگباره می افتد , حتی اگر تعبیری به خوبی باشد, باز لجن های زندگی را بر سر و پایمان می پاشد
(اسلحه را به طرف خود مي گيرد )
راه نجاتی نیست جز پیوندی که اکنون با تو می بندم
بدرود اي زندگيه درهم پیچیده,چنان به بازی با من مشغولی , از انکه این بازی قلب و دلم را بریده است غافلی
بر من ترحمی نیست، که ترحم بر من وسوسه ایست از شیاطین
ای روح سرگردان نا آرام
اكنون به پايان خود نزديك شده ام
بدرود ای زندگی مکار ,چیزهای را که به آدم دادئی از آن روست که, دو برابر ,هزاران برابر,
و میلیونها برابرش کنند و تو باز پس گیری
بدرود اي زندگي
( پرستار وارد می شود )
ادامه دارد...
اشیا می شکفند
زنبورهای عسل برای بردن شهد پیدا می شوند
آنوقت حتی اگر
اندوهی باشد
از چشمان تو عسل تراوش می شود
دلم مثل همان ظرفیست که شبنم با شقایق گفت
دلم رنگ همان زردیست که خورشید از افق می گفت
دلا امشب که غمگینی چطور معبود می بینی
از آن معبود هشیاری
از این معبود تنهایی
همه دردم رخ یاریست
که چشمانم نمی بیند
دلم احساس یک لرزیست
که دستانم نمی بیند
وجودم گرم یک عشقی است که تا اعماق می سوزم
همه امیدم این روزها برایم لحظه ای با اوست
گاه چیزهایی را نمی بینم
که چون موی
در ما روئیداند
واین خاصیت آدمیست
من نمی گویم
همه چشمه ها به دریا می رسند
وآسمان و ستارگان خنیا نگراند
و نورها از انقباض خورشید می آیند
اما می دانم
در تاریکی شهر شمع چشمان همه روشن است
و این خاصیت اندیشیدن است
صدای رهگذارانی بود که پرواز درنا ها را بر بوم می کشیدند
با ما اگر فاصله ایست
درد یکی ست
چنان که خطهای سفید جاده را فاصله ایست
مقصد یکی ست
گوی وزش غمهای جهان به آغوش بادبانهای تو می رسد
چنان که من رسیدام
به دریاچه ای که قایقی را بادبانی چوبیست
من را با اعجاز چشمان تو چیزیست
که آدمی را با آفرید گار،
با گمشده من بسی حرف تو راست
چرا که معصومان را به خلق بشارتیست
در جستجوی آفریدگارش نیست
آدمی چیزیست
مبتلا.
از بادها آب می ریزد
در دریاها چیزی میسوزد
طوفان درون بادکنکی
کوچه های شهر را چون کودکی مینگرد
آدمی چیزیست مبتلا
که تمثیل آن
در خاک همه جهان ریخته است
ومرگ را سبب شد
و واژه نا گفته ام را نیز
مرگی سبب گشت
نه دیکراین را هرگز توان تکرارم نیست
ونه هرگز بی تو مجال خلوت گزیدانم
اگر روزی چون تو را شبی چون من اغاز می شود
اندیشه ای کو
فهم این معما کند
شبی چون من را روزی چون تو اغاز می شود.
به تو
می اندیشم
روزها و روزها
بادي مي وزد افتابي نيست
و من بزرگ شده ام
انقدر بزرگ
كه ديگر خودم را نمي بينم
زيرا بزرگيم بسان ابريست
كه از درياي تو فرياد شد.
حقیریست
که در تنش یک ثانیه بزرگ میشوند
از چشمانم آبشارهای جهان می ریزد
من از چشمان تو به چیزی آگاهم
که رگهای سیاه حیاط بیزارند
نگاه تو منشور نور را در جریان زندگی میریزد
هر لحظه که به من نگاه می کنی
آرام نگاه کن
که وجود من از هجوم منشور تو می لرزد
زندگی را میسوزاند
غرق میکند
و به ابرها می آویزد
همیشه زندگی پر از ثانیه هایست
که در عبور آن
در حادثه ای تر می شوی
حادثه تو زیباترین
حادثه تلخ زمینیست
که میشناسم
من مبتلا به هوای شده ام
که در هر دم و باز دم
برای حیاط خویش
تو را استنشاق می کنم
آسمانم گرفته است
نه ابری
نه نسیمی
نه پرندای
باید بگریزم من
با اسب روح انگیز نسیم
بر برهوت صور ادراکم
من از پرندای در اسارت زمین اگاهم
اکنون زمانه ای تلخ است
اکنون دیدن و شنیدن تلخ است
زیرا می اندیشم
اگر تو آن پرنده باشی
اکنون زمین وآسمان من گرفته است
گریه در راه است
مبادا خیس شوید
که شقایق یعنی بادبادکهای رنگی
وشقایق یعنی
خندهای کودکی روی اسب چوبی
از مژگانت خرچنگها می روند بالا
و چون محو برکه تاریک شب شوی
برای تو صدای وزغها قناری می شود
پس باید دانست همیشه آتش
از درون دل آدمیست که جهان می سوزد
وبه نفرت از او دوچارتر
گاه نفرتها از پوسته سبز افكاريست
كه زني از روح سياهش مي نگرد
و وهم آسمان آبي زنان را درون خيابانها
به دست آويز چرگين روزگار
تازيانه مي كشد
(در رابطه با زنانیست که خدای خود را در خود گم کرداند)
تنهای مرگیست سخت
و عالم در روزانه ای دیدم
پشت دیواری بلند
آسمان را میگشد
چه کم دارد
صدای پنجره ای که باز شود
و تو صدا بزنی عالم
سرم را روی ماه می گذارم
جریان خورشید در ذهنم پوست می اندازد
و ماه زیر سر من جان می دهد
من در جریان خورشید طور
می اندازم تا تو را صید کنم
اما
بزرگترین اقیانوس قادر است
از گوچگترین طور بگذرد.
حقيري است
كه در تنش يك ثانيه بزرگ مي شوند
از چشمان من همه آبشارهاي جهان مي ريزد
من از چشمان تو به چيزي آگا هم
كه همه رگهاي سياه حياط از آن بيزارند
نگاه تو منشور نور را در جريان زندگي ميريزد
هر لحضه به من نگاه ميكني
آرام نگاه كن
وجود من از هجوم منشور تو مي لرزد
که همه رازهای جهان از آن عبور کنند
و همه ریشه های بلوغ
در تو تر شوند
من به تو اگاه ترم
تا تو به من
آسمان در چشم دریا پیداست
کمان چشم دریا جنگلی ست
از برگ درختان رودها میریزند
و زمین
نمناک است
نمناک و
با تلاق انگیز
همه ابرها را میبینم
که ابستن شداند
پیش می ایم
چیزی در من آن سوی پنجره را می نگرد
تشنه ام
انگاه که ابرها فریاد می شوند
می بینم همه بارانها سراب شداند
یعنی
پشه ای
درون کارخانه پیف پاف
که تو با من باشی
اما دروغ میگفتی
کاش آرزویم این بود
که دلت با من بود
چون تو می آیی
همه شاخه های درخت تکان می خورد
و میوه ها فرو می ریزند
چقدر سایه ها
مرا از خورشید دور کرداند
چون جویبار زیر درخت خزیده ام
و جسم مرده میوه ها
مرا دچاره خواب شیرین کرده اند
و دوچاره تو شدن زیباست
وزیباتر از آن این است
که روزی تو دوچار من شوی
کسی در راه است
باز لحظه های دیوانگیست در من
ولحظه های آوارگی کردن
باز چقدر خندیدن
بر غمی که پنهان است در من
به سراغ تو می ایم
چه کسی می داند
شب است یا روز لحظه های من
لحظه ها با من وفا کنید
کسی در راه است