حقیریست
که در تنش یک ثانیه بزرگ میشوند
از چشمان من همه آبشارهای جهان می ریزد
من از چشمان تو به چیزی آگاهم
که همه رگهای سیاه حیاط از آن بیزارند
نگاه تو منشور نور را در جریان زندگی میریزد
هر لحظه که به من نگاه می کنی
آرام نگاه کن
که وجود من از هجوم منشور تو می لرزد
حادثه ها رامیان آب و آتش میسوزاندو غرق میکند
و در آسمانها به ابرها می آویزد
همیشه زندگی پر از ثانیه هایست
که در عبور آن
در حادثه ای تر می شوی
حادثه تو زیباترین
حادثه تلخ زمینیست
که میشناسم
من مبتلا به هوای شده ام
که در هر دم و باز دم
برای حیاط خویش
تو را استنشاق می کنم
آسمانم گرفته است
نه ابری
نه نسیمی
نه پرندای
باید بگریزم من
با اسب روح انگیز نسیم
بر برهوت صور ادراکم
من از پرندای در اسارت زمین اگاهم
اکنون زمانه ای تلخ است
اکنون دیدن و شنیدن تلخ است
زیرا می اندیشم
اگر تو آن پرنده باشی
اکنون زمین وآسمان من گرفته است
گریه در راه است
مبادا خیس شوید
که شقایق یعنی بادبادکهای رنگی
وشقایق یعنی
خندهای کودکی روی اسب چوبی
از مژگانت خرچنگها می روند بالا
و چون محو برکه تاریک شب شوی
برای تو صدای وزغها قناری می شود
پس باید دانست همیشه آتش
از درون دل آدمیست که جهان می سوزد
وبه نفرت از او دوچارتر
گاه نفرتها از پوسته سبز افكاريست
كه زني از روح سياهش مي نگرد
و وهم آسمان آبي زنان را درون خيابانها
به دست آويز چرگين روزگار
تازيانه مي كشد
(در رابطه با زنانیست که خدای خود را در خود گم کرداند)
تنهای مرگیست سخت
و عالم در روزانه ای دیدم
پشت دیواری بلند
آسمان را میگشد
چه کم دارد
صدای پنجره ای که باز شود
و تو صدا بزنی عالم
سرم را روی ماه می گذارم
جریان خورشید در ذهنم پوست می اندازد
و ماه زیر سر من جان می دهد
من در جریان خورشید طور
می اندازم تا دوباره تو را صید کنم
اما
بزرگترین اقیانوس قادر است
از گوچگترین طور بگذرد.
حقيري است
كه در تنش يك ثانيه بزرگ مي شوند
از چشمان من همه آبشارهاي جهان مي ريزد
من از چشمان تو به چيزي آگا هم
كه همه رگهاي سياه حياط از ان بيزارند
نگاه تو منشور نور را در جريان زندگي ميريزد
هر لحضه كه به من نگاه ميكني
آرام نگاه كن
كه وجود من از هجوم منشور تو مي لرزد
که همه رازهای جهان از آن عبور کنند
و همه ریشه های بلوغ
در تو تر شوند
من به تو اگاه ترم
تا تو به من
آسمان در چشم دریا پیداست
کمان چشم دریا جنگلی ست
از برگ درختان رودها میریزند
و زمین
نمناک است
نمناک و
با تلاق انگیز
همه ابرها را میبینم
که ابستن شداند
پیش می ایم
چیزی در من آن سوی پنجره را می نگرد
تشنه ام
انگاه که ابرها فریاد می شوند
می بینم همه بارانها سراب شداند
یعنی
پشه ای
درون کارخانه پیف پاف
که تو با من باشی
اما دروغ میگفتی
کاش آرزویم این بود
که دلت با من بود
چون تو می آیی
همه شاخه های درخت تکان می خورد
و میوه ها فرو می ریزند
چقدر سایه ها
مرا از خورشید دور کرداند
چون جویبار زیر درخت خزیده ام
و جسم مرده میوه ها
مرا دچاره خواب شیرین کرده اند
و دوچاره تو شدن زیباست
وزیباتر از آن این است
که روزی تو دوچار من شوی
کسی در راه است
باز لحظه های دیوانگیست در من
ولحظه های آوارگی کردن
باز چقدر خندیدن
بر غمی که پنهان است در من
به سراغ تو می ایم
چه کسی می داند
شب است یا روز لحظه های من
لحظه ها با من وفا کنید
کسی در راه است
ومن از دیوار خواب می روام بالا
وکمی بالا تر
سرم از سقف جهان بیرون است
یک دیوار
یک ساعت
یک نگاه
آری همیشه
انتظاره تو گشیدن زیباست
وهمیشه باید پرسید چرا!
چرا؟
نیمه های پر لیوان گاه خالی میشوند.
وزیر انزوای خالی لیوان
نیمه هاپر میشواند.
وچرا هیچ کس نمی داند
کاسه های اشپزخانه ظرفهای زمانند
وکاردها تمثیل فاصله ها را میدانند
اکنون قاشقها راز دیرینه چنگالها را به هجم گرسنه بشقابها سفر میدهند
وهمیشه باید پرسید
چرا؟
تا پرستو هست
شقایق زیباست!
که انکاه که روی شنها راه می روام
همه دانه های شن زیر قدمها یم میشکنند
من از هجم زمانه ای می آیم
که نمی شود آن را شنا خت
ابر ها پوست تنم را می خورند
اخر هم نفهمیدم خورشیدبرحیاط می تابد یا بر افکار من
که چون موی
درما روییده اند
واین خاصیت آدمیست
من نمی گویم
همه چشمه ها به دریا می رسند
و آسمان و ستاره ها خنیاگراند
و نورها از انقباض خورشیدمی ایند
ومیدانم
درتاریکی شهر شمع چشمانه همه روشن است
واین خاصیت اندیشیدان است
بر دل من میریزد
همه ی توپ ها به صدا در می آیند
و دجها و دروازه ها فرو میریزند
و احساس من درون شهر تسخیر میشود
تو همه قلمهای تاریخی
که با وزشی
هجوم واجه های سنگینت را
بر روشنی دقایق من میریزی
گویی تو آن شده ای
و به من نگاه میکنی
اکنون که نگاه میکنم
همه گذشته ام را در تو ریخته ام
من از هجوم تو دانستم
دنیا پر از چیزهاییست
که نمیدانستم !
من محو توام
چون نگاه میکنم
در چشمانم هزاران راز فریاد میکشند
و
جذبه هایت ادراکم را در هیجانت خیس میکنند
بیا تا آسمان را بکشیم
و از قفس قلم ها
قناری هنجره هایمان را پرواز دهیم
و از هجوم بادهای تو
آبستن احساس باید شد
اما
همه ی رازهای جهان را میبینم
که به سمت احساس مبهم تو
چون امواج به صخره ها میخورند
و تورا می بینم
وزن سکوت من شده ای
اگر کلامها به گورستان من خزیده اند
شاید فراموش نکرده ام
آخر دنیا سکوت است
آنگاه
چشمه های حنجره ی من سنگ شده اند
در شاخسار ذهنم چیزی نشستن تو را حسرت میکشد
اما
چون آب رود شدی
به دریا ریختی
و
دریا شدی
در دو سوی من
چشمها بازند
وپلک میزنند
بی انکه بیندیشند
نگاه میکنند
روبرویم تو ایستاده ای
و وجودم در انزوای تو نقش می بندد
وتو در هر لحظه هجرت من می اندیشی